آب و آئينه
      aoa.blogspot.com


Tuesday, December 23, 2003



تو باعث شدي يه چيزي رو بفهمم . بفهمم عشق يعني چي ... بفهمم دل کجاست ... بفهمم وقتي کسي عاشق ميشه چه حالي داره ... بفهمم درد عشق چيه ... حالا مي دونم ... ميدونم عشق يعني تشنگي . عشق يعني نياز . عشق يعني التماس . عشق يعني آرزو . عشق يعني خواستن و بدست نياوردن . عشق يعني دويدن و نرسيدن . آره ، عشق يعني نرسيدن ...

( شعري که دنبال اين نوشته آورده ام سير معني عشق در ذهن من تا امروز است و البته من هم از اين قانون مستثنا نيستم که هر کسي در طول مسير زندگيش ، بسته به شرايط ، تا حدي به حقيقت نزديک ميشه و شايد مطالبي که روزي فکر ميکرده حقيقت داره ، با گذشت زمان مي فهمه که اشتباه بوده ... حتي عشق ...
قسمت اول اين شعر مربوط به زماني هست که تجربه اي بوجود نيومده و عشق در حد واژه اي گنگ بود ولي فکر مي کردم چيز خوبي باشه – قسمت دوم آغـاز راه هست ، يه آشنايـي سـاده . فکر مي کردم عشق همينه ولي ... شايد اين آشنايي ها و دوستي ها بارها اتفاق بيافته ولي به عشق منتهي نشه - قسمت سوم يک تجربه : در حالي که فکر ميکردم با بدست آوردنش به نهايت معني عشق رسيدم - قسمت چهارم ... و قسمت پنجم ...... چند سالي است که به معني جديدي نرسيدم )

عشق يعني رازقي ، يعني نسيم
عشق يعني مست گشتن از شميم
عشق يعني آفتاب بي غروب
عشق يعني آسمان ، يعني فروغ
عشق يعني آرزو ، يعني اميد
عشق يعني روشني ، يعني سپيد

عشق يعني غوطه خوردن بين موج
عشق يعني رد شدن از مرز اوج
عشق يعني از سپيده تا سحر
عشق يعني پا نهادن در خطر
عشق يعني لحظه ديدار يار
عشق يعني دست در دست نگار

عشق يعني نغمه هاي هايده
عشق يعني رقص آب و آينه
عشق يعني عقل شد مدهوش تو
عشق يعني مست در آغوش تو
عشق يعني لب به لب انداختن
عشق يعني جامه را انداختن

عشق يعني لحظه هاي بي قرار
عشق يعني صبر ، يعني انتظار
عشق يعني اشتياق و اضطراب
عشق يعني دلهره ، يعني شتاب
عشق يعني اشک ، يعني عاطفه
عشق يعني يادگاري ، خاطره

عشق يعني لايق مريم شدن
عشق يعني با خدا همدم شدن
عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني تشنگي ، يعني سراب
عشق يعني خواستن ، له له زدن
عشق يعني سوختن ، پر پر زدن
عشق يعني سالهاي عمر سخت
عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ
عشق يعني با "خدايا" ساختن
عشق يعني چون هميشه "باختن"

                                                          




Monday, November 24, 2003



(سوم آذر) امروز، تولد توست و اين ماجراي ديشب من بود :
امسال هم مثل هر سال خونه رو خودم تنهايي تميز کردم و مثل تولد بچه ها ، آذين بستم . خونه پر شده بود از عطر مريم ، ولي عطر تو کو؟! وسايل پذيرائي و ميوه و... روي ميز چيدم . کلاه شيپوري ها رو ببين ! مامان و بابام رو نگاه کن که به چشم يه ديوانه نگاهم مي کنن . تا دو سال پيش مسخره ام هم ميکردن . کم کم دارن عادت ميکنن . کيک تولدت رو هم از قنادي گرفتم . يه کيک ساده ، به سادگي دل من که روش اسم تو نوشته شده ولي هيچکس نمي تونه اون رو بخونه .
همه چيز حاضربود ... اما تو کجايي ؟

شمع ها رو روي کيک مي چينم ، صبر مي کنم
شايد بيايي !
شايد هم اينجا هستي و من نمي بينمت ،
پس شمع ها رو روشن ميکنم ، ...
و مي خوانم
بيا شمع ها رو فوت کن
که ...
صبر مي کنم ! صبر ، صبر و صبر ...
اما شمع ها
چون چشم من گريستند
و چون دل من تا آخر سوختند
اما تو نيامدي ! نيامدي !
باز هم در گوشم ميخواند – حافظ –
ومن زمزمه مي کنم :

در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشين کوي سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمي آيد به چشم غم پرست
بس که در بيماري هجر تو گريانم چو شمع
در ميان آب و آتش همچنان سرگرم توست
اين دل ِ زار ِ نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلي فرست
ورنه از دردت ، جهاني را بسوزانم چو شمع
همچو صبحم يک نفس باقي است با ديدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کي به آب ديده بنشانم چو شمع

                                                          




Saturday, November 15, 2003

یه عمل جراحی کوچولو باعث شد حدود دو هفته ننویسم . تجربه جالبی بود . مخصوصا بی هوش شدن و دوباره به هوش آمدن . یه هم اتاقی باحال هم تو بیمارستان داشتم ! یه پیر مرد پولدار و خوش اخلاق از خته وبلاگر پرور شیراز ، با یک دنیا حرفهای شنیدنی از سرنوشت زندگیش ، که با لهجه شیرینش خیلی جالب شده بود. اما چیزی که برای من خیلی جالب بود تعداد بچه های پیرمرده بود . بیست و پنج تا بچه ! فقط کافی بود بچه هاش یه روز درمیون بهش سر بزنن . دریغ از اینکه یکی شون بهش سر بزنه ... !

( باقی نوشته های قبلی )
مي دوني ؟! ... يه روزي فکر مي کردم چقدر دوستت دارم ... به اين نتيجه رسيدم که يه زمانی عاشقت بودم ولي الان ... . اون وقتها يه حال و هوايي داشتم . سعي مي کردم اداي آدمهاي خوب رو در بيارم . احساس مي کردم يه پاک ميتونه لايق تو باشه ، واسه همين سعي ميکردم به پاکي برسم . الان هم دنبال اون حال و هوا هستم ؛ دنبال اون خواهش پاک بودن ؛ آب بودن . دنبال اون احساس نياز ...

                                                          




Friday, October 31, 2003



بعدها به من گفتن از ايران رفتي . گفتن رفتي اون ور دنيا . من هم کاري از دستم بر نمي اومد جز اينکه ...

همه شبها ، همه شبها
گذرها مي کنم از کوه و از صحرا
سفرها مي کنم در دشت و در دريا
مي آيم آنسوي دنيا
ببينم قامت رعنا
ببوسم آن رخ زيبا
نشينم در کنار بسترت چون عاشق رسوا

ولي افسوس !
نگارينم ! به خواب ناز و شيريني !
و صد افسوس !
اين دلداده را هرگز نمي بيني

هوس در سينه ام آتش بر افروزد
نشانم بوسه بر لبهاي خونينت ؟
نمي خواهم بر آشوبم من آن روياي شيرينت
نوازش مي کنم آن زلف مشکينت

صبوري مي کنم ؛ شايد که چشم خويش بگشايي
و اين دلداده را ديدار بنمايي
دريغا فارغ از مايي
دريغا غرق رويايي

سوار صبح نزديک است
بايد بار بربندم
چو اشک جاري از ديده
به سوي شهر خود بايد روان گردم
اميد هست تا يک شب به شوق بوسه برگردم ؟!
خداحافظ ! نگارينم ! عزيزم ! يار دلبندم !

...
و مي دانم
نخواهي کرد باور قصه مارا
بپرس از آن عروسکها
که شاهد بوده اند اين راز رسوا را
نمي خندند از ديدار دوشينه
چو آهي خفته در سينه
ببين اشک نشسته روي آئينه
بدان آب است و آئينه

سحرگاهان
سحرگاهان
سحرگاهان که برخيزم
تمام بسترم آغشته در اشکست
همه شبها ...

                                                          




Tuesday, October 14, 2003


نميدوني ...
چه حرفهايي که نشنيدم !
چه خوابهايي که نديدم !
چه دردهايي که نکشيدم !
...
ديدي آخرش چي شد ؟
هي دويدم و دويدم
ولي افسوس !
به تو هرگز نرسيدم

راستي ... مي گن ابي جديد خونده !!!
يادمه مي گفتي آهنگهاشو خيلي دوست داري ؟ ولي من ازش خوشم نمي اومد . آخه من هايده رو دوست داشتم... ولي الان ازابي هم خوشم مياد ، آخه وقتي صداش رو مي شنوم ؛ به ياد تو مي افتم . کاشکي تو هم وقتي صداي هايده رو ميشنوي ... کاش ...
به تو پل ميزنم از بهانه هام و از همه شبانه هام و ميرسم به تو دوباره !
بوي عطر تو ميدن ترانه هام و پر اسمت ميشن عاشقانه هام و
از گل و شعر و ستاره
مي رسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل کردن روياست

                                                          




آب ...
آئينه ...
مرا به ‌خانه‌ات ببر
گذشته ها ... گذشته !
بلاگستان